تبليغاتX
سویدای درون
چند سالی است که تب فیلم های کره ای در ایران بالا گرفته است. البته علیرغم انتقاداتی که بعضی ها به فیلم های کره ای می کنند من این فیلم ها را نسبت به سریال های ایرانی بیشتر می پسندم. این فیلم ها با «جواهری در قصر» یا همون «یانگوم» مردم در تلویزیون ما شروع شد. از همون روزهای اولی که من این فیلم را دیدماحساس کردم که دارم یکی از سیاسی ترین فیلم هایی که ممکن است در تلویزیون پخش بشود را می بینم. برای من جنبه های سیاسی این فیلم ها بیشتر از جنبه های دیگر جذابیت داشت. البته از فیلم تاجر بوسان هم نمی توان به راحتی گذشت. شاید این فیلم با اقبال عمومی رو به رو نشد ولی به تصویر کشیدن اقتصاد لیبرال و بدون اخلاق غرب حتی از یانگوم هم شیرین تر بود.

در تمام این فیلم ها نوعی عرفان شرقی را در وجود شخصیت اول فیلم می توان دید: آرامش، صبر، فکر، نهراسیدن از مشکل ها و متکی بودن به نیرویی ماورایی. همه این ها مشخصه عرفان شرقی است که با روحیات مردم ما بسیار سازگار است و از آن مهم تر با اسلام تناقض های کمی دارد.

قسمت قبل سریال «افسانه جومونگ» را که می دیدم باز هم به دوز بالای سیاسی بودن این فیلم بیشتر پی بردم. «تسو» به قدرت رسیده است ولی این قدرت خود را به وسیله یک کودتا و با کمک مالکان «ساچ ال دو» و فرماندار «زوانتو» به دست آورده است. شخصیت «تسو» را عاشق قدرت می بینم ولی می خواهد که این قدرت را در راه خدمت و پیشرفت «بویو»به کار برد و بالذات قصد بدی ندارد. اما به خاطر این که این قدرت را به وسیله دیگران به دست آورده است نمی تواند استقلال در تصمیم گیری های خود داشته باشد و چه قدر این فیلم به خوبی پشت پرده سیاست را به نمایش در آورده است.

راستی انتخابات ریاست جمهوری نزدیک است.

تتمه

۱-انتقادهایی به این فیلم ها وارد است ولی باید قبئل کرد که در این بحبوحه ضعف سریال سازی در ایران که حتی با وجود داستان خوب حضرت یوسف توانایی ساختن و به عمل آوردن این داستان نیست فیلم های کره ای غنیمت است.

خدایا من دلم «امام علی(ع)»، کیف انگلیسی، شب دهم و... می خواهد.کاشکی هر چه زودتر این «مختارنامه» یا «کلاه پهلوی» تموم بشه ما یک لذتی ببریم.

۲-راستی یادم رفت بگم که «افسانه جومونگ» از دید رشته مهندسی مواد، رشته خودم هم متونم بهش نگاه کنم. البته ما تو عملیات حرارتی خاک زرد و این ها استفاده نمی کنیم. راستش نمی دونم خاک زرد چی هستش که هم سختی فولاد را بالا برده هم تافنسش را.

+ نوشته شده توسط هاتف در پنجشنبه 20 فروردین1388 و ساعت 1:57 قبل از ظهر |
به مناسبت میلاد امام یازدهم امام حسن عسکری (علیه السلام)ــالبته با تاخیرــ حدیثی از ایشان را تقدیم می کنم:

«سیر به سوی الله و حرکت به سمت خدا سفری است که جز با زنده نگه داشتن شب میسر نمی شود.» 

وقتی این حدیث را امروز خواندم یاذ ذیالوگ دیشب زلیخا افتادم(۱) که می گفت عمرم را به خوابیدن و خوردن و پیروی از نفس گذراندم و باید از این باقیمانده عمر حداکثر استفاده را کنم.

دارم به این فکر می کنم که چه شب هایی را از دست داده ام و چه شب های گرانبهایی را پیش رو دارم.همیشه این موضوع برای من یک دغدغه بوده که باید بین لذت خواب بین الطلوعین ــ که همه خواب یک طرف این خوابم یک طرف ــ و برکت های دنیوی و اخروی بیدار بودن در این لحظات یکی را انتخاب کنم و واقعا چه کار سختی است این انتخاب

خدایا توفیق بده که بتوانیم در سال جدید حداقل بین الطلوعین ها را بیدار باشیم و از باران رحمتت استفاده کنیم.الهی آمین


پی نوشت

۱-فکر نکنید که می خواهم از فرج الله سلحشور تعریف کنم با این فیلم ساختنش. در اولین فرصت باید یک نقد حسابی به این سریال بنویسم. بیشتر نقد من روی ساختار فیلم و دیالوگ هاست شاید بتوان به سیر تاریخی داستان فیلم با دیده اغماض نگاه کرد. در هر حال تک دیالوگ های خوبی که در زمان و مکان مناسب به کار گرفته شده باشد دیده می شود.

۲-روز ۱۵ فروردین هم روز ملی کم کردن پهنای باند نام گذاری شد.واقعا یکی این تعطیلات عید را باید کم کنهد هر چند که به قیمت از دست رفتن محبوبیتش باشد. یک هفته تعطیلات بسه بیشترش مایه معصیته. فکر کنم این کار هم فقط از یکی مثل احمدی نژادبر بیاید کسی دیگه جربزه این کار را ندارد.

  

+ نوشته شده توسط هاتف در شنبه 15 فروردین1388 و ساعت 11:6 بعد از ظهر |

تقدیم به آن که هیچ وقت قدرش را ندانستم

دو ساعت دیگه تا قرعه کشی مونده بود. با بچه ها نشسته بودیم تو مسجد ومی گفتیم و می خندیدیم. یه دفعه به ذهنم رسید که من چرا نشستم باید یه زنگ بزنم. سریع اومدم بیرون مسجد، تو صحن مسجد، باد شدیدی می وزید ولی دلچسب بود. شروع کردم به گرفتن شماره گوشیا خواهرم برداشت.

- به مامان بگو یه لحظه بیاد پا گوشی کارش دارم 

 -الو سلام مامان . مامان می گم که دو ساعت بیشتر تا قرعه کشی نمونده برام دعا کن . بچه خوبی نبودم برات می دونم ولی می دونم اگه دعا کنی اسمم در میاد

بعد از اینکه حرفام تموم شد احساس کردم سبک شدم . با بچه ها رفتیم به سمت سالن آمفی تئاتر.می ریم تو سالن حالا همه مسئولین می خواند حرف بزنند مگه تموم می شه، همه اعصابشون خورد شده هیچ کی به حرف ها گوش نمی ده.

بعد از کلی مقدمه چینی مجری اعلام می کنه صد و چهل نفر انتخاب می شوند، هفتاد تا پسر، هفتاد تا دختر.گفت اول ده تل پسر بعدش ده تا دختر و همینجوری ادامه می دیم .

شور و  شوق بسیاری تو سالن حاکمه . اسم هر کی که در میاد عکس العمل خاصی از خودش نشون میده. واقعا صحنه های جالبی رخ می ده باب کار روانشناسا و جامعه شناساس. 

تا حالا اسم شصت تا پسر را خوندند. دیگه حال خودم را نمی فهمم درسته لیاقتشا ندارم ولی چی کار کنم خدایا عاشق که هستم. شروع می کنم به صلوات فرستادن تند تند صلوات می فرستم اسم ها را یکی پس از دیگری خوانده می شود. داریم به نفر هفتاد نزدیک می شیم "اللهم صل علی محمد و آل محمد" نفر شصت و پنجم هم معلوم شد خدایا مددی رسان. دیگه صدای سالن را نمی شنوم فقط یک لحظه می بینم که همه بچه ها به من دارند نگاه می کنند و مجری می گوید: ... 

می دونم باید چی کار کنم سریع می رم از سالن بیرون زنگ می زنم خونه

-مامان اسمم در اومد دستت درد نکنه   

    

+ نوشته شده توسط هاتف در سه شنبه 15 بهمن1387 و ساعت 11:54 بعد از ظهر |

 

یاد روزیکه به عشق تو گرفتار شدم

از سر خویش گذر کرده، سوی یار شدم

آرزوی خم گیسوی تو خم کرد قدم                                   باز انگشت نمای سر بازار شدم

طرفه روزی که شبش با تو به پایان بردم                           از پی حسرت آن مونس خمار شدم

با که گویم که دل از دوری جانان چه کشید                       طاقت از دوست برون شد که چنین زار شدم

یار در میکده، باید سخن دوست شنید                            طوطی باغ چه داند، بر دلدار شدم

آن طرب را که زبیماری چشمت دیدم

فارغ از کون و مکان گشتم و بیمار شدم  

                                       امام خمینی(ره)

+ نوشته شده توسط هاتف در دوشنبه 14 بهمن1387 و ساعت 11:29 بعد از ظهر |
خیلی وقته که نتونستم مطلبی بنویسم . هدفم از نوشتن در اینجا بالا بردن سطح قلمم هست و می خواستم هر روز یک مطلب بنویسم ولی خب طبق معمول برنامه ریزیا درست پیش نرفت (البته این دفعه واقعا گیر بودم امسال سال سنگینی از هر جهت که فکرشا بکنید دارم ) بگذریم...

جدیدا با توصیه پدر البته با میل و رغبت شخصی خودم کلاس زبان میرم (البته یکی از دوستان میگفت سر پیری و معرکه گیری حالا فکر نکنید من سنم خیلی بالاست نه ۲۰ سالمه البته همیشه اطلبوا العلم من المهد الی اللحد)

این کلاسا بنا بر توصیه ای که شخصی به پدرم کرد و کلی از این کلاس تعریف کرد و گفت که این کلاس تو اصفهان تکه ، زود سر و ته زبانا هم میاره( با کیفیت ) ، چند تا کتابا به موازات هم پیش میبره و...رفتیم لکن گفته این شخص را با دیده کمی بلوف نگاه کردیم وکلی تلاش تا بالاخره این کلاس تشکیل شد و تا حالا ۲ جلسه اش گذشته (۲۰۰ هزار تومنی هم آب خورده و خب برا ما اصفهانیا در نگاه اول این پول سنگیه ولی با توجه به اینکه توصیه پذیر هستیم شخص مذکور گفت کلاسه به پولش می ارزه این پول برای ۵۰ جلسه داده شده)

چلسه پیش شروع ترم که رفتم استاد یک سری توضیحات داد که تو کلاسه من همه باید اکتیو باشند ( یک نکته ای که الان یادم اومد اینه که کلاس ۸ نفره هست) و درسا را بر اساس برنامه ای که بهتون ارائه میدم پیش مطالعه بکنید و ... اولش گفتم اینم از اوناس که پوستمونا می خواد بکنه خب ترم شروع شد رفتیم سر کلاس استاد اومد تو کلاس و گفت کتاب inter change باز کنید شروع کرد به خوندن و گذاشتن نوار دیالوگ شروع شد بعدش گفت خب شما دو نفر بیاید با هم این دیالوگا بگید بعدش فهمیدم خیلی تو قید و بند این متن نیست می خواد هر جور دانشجوش راحتتره همون جور متنا بگه شبیه سازی هایی که تو کلاس میکرد آدما به ذوق می آورد من واقعا فکر می کردم مثلا تو یک جشن تولد شرکت کردم یا تو یه قهوه خونه دارم با رفیقم حرف می زنم یا دارم جایی یک سخنرانی فوق العاده ساده با کلمات ساده می کنم یا...

اون نکته ای که می خواستم در را بطه با روش تدربس این شخص بگم اینه اولا واقعا از امکانات خاصی ما تو کلاس بهره نمی بریم مثل بقیه کلاس های زبانه ثانیا اعتماد به نفسی که استاد به دانشجوش میده فوق العاده است ثالثا با تمام وجودش و خلاقیتش و... به آدم درس میده و این یعنی سیستم آموزشی هلو .

و ایکاش ما هم سیستم آموزشیمون همین جوری بشه در تمام سطوح

+ نوشته شده توسط هاتف در جمعه 5 مهر1387 و ساعت 1:39 قبل از ظهر |